تبليغاتX
عاشق تنها

•. .•.لبهای سکوت.•. .•

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

 

 

    عزیزم

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت ترا

با اشک دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراقغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟
ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برایــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،
قلمها را طاقتی نیست!
 
 
 
خداوندا عزيزاني دارم که در اعماق قلبم

جاي دارند ، آنان شايسته ي محبتند و

يادشان مايه ي آرامش جان مي باشد


در ميان خلق آنان معدن خيرند و دارنده ي

 پاک ترين خصوصيات ، پس اي خداي من

آنان را اکرام کن و بر صفات نيک آنان بيفزا .

 
(الهي آمين)

             

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایی به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخنهای درشت

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم میگفتند :

سِحرمی داند ، سِحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به به صدای سفر آینه آشفتیم

 

لالایی

تمام گوشواره هاي نقره اي آسمان بي ابر
تمام آدم برفي هاي بي شال و کلاه
مال تو و شيطنت همبازي افسانه هايت
مال تو و اولين کفشهاي زندگيت
من خيال پروازهاي بي خيالم
من ادامه ي کوچه ي سفيد زمستانم
که نغمه ي لرزان بال هايم را
که نام تمام جا پاهاي آشنا را
امشب کنار گهواره ي تو مي خوانم
چشمهايت را ببند

 

یک اگر با یک برابر بود                               

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را

ورق می زد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سرداد:                                                 

تساوی اشتباهی، فاهش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چهره که مینالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخوران از کجا آماده میشد

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

معلم ناله آسا گفت:

 

بچه ها در جزوه خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست......

  Copyright©by:Orchid.blogfa.com 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك

تا الان دل تنگ کسي شدي؟

اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

اونم ازبدترين نوعش؟

بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه.

 اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي

 بازم خیال تو....

به یادت

طلوع می كنی ازپشت كوهواره های هذیانیم ونگاهت رقص كنان بربوته بوته ی تنهاییم گل می كند می نشینی كنار شاخه ای سوسن وتنهایی قطره قطره می شود درغروب شرم دریائیت چه قدر عظیمی!!! ومن پیش ازاین تنها بودم باآسمانی همیشه شمالی وگیسوانی ریخته بردوش باد می دانی؟! این بار هم آمده ام با تمام عریانی روحم! با مشتی فریاد كاش دستم به پرواز می رسید آن وقت یك آسمان ستاره بارانت می كردم ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را! با او بگو حکایت شب زنده­داریم با او بگو چه می­کشم از دردِ اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریم ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو كه مهر تو از دل نمي­رود هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

اسیر سرنوشت

قلبهای تنها

مرگ آرزوها

 

 

وخداوند یک نفر را آفرید ، به نام تو و تو آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگز هم نخواهد داشت و خدا خواست که برای من کسی مثل تو نشد و تو مثل هیچ کس باشی و خدا خواست که با یاد تو همیشه تنهاترین باشم و هر شب و هر روز و هر وقت که فکرش را بکنی با خاطره هایت خلوت کنم و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدار شو که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار چرا که این پنجره مال من است و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم به جان تو ای جان من خدا خواست .......و خدا خواست که من دوستت بدارم و چقدر زیباست که خدا بخواهد

دوستت دارم و از گفتن این حرف ترسی ندارم

من با تمام وجودم فریاد می زنم که تا ابد عاشق تو خواهم ماند

دوستت دارم

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق از وجودم محو شود .

 دوستت دارم

 Copyright©by:Orchid.blogfa.com

جفا و صلح انسانی در این عالم قدیمی شد

رفیق و مونس و همدم در این عالم قدیمی شد

نیاور بر زبان نامی از وفا ٬ از خیرش هم بگذر

وفا تنها نه در اینجا ٬ بلکه در عالم قدیمی شد

بخند تا می توانی زآنکه می ترسم

ببینم پس از چندی خنده هم قدیمی شد

بکن بر زیر دستان ظلم و جور امروز

که رسم دستگیری بر ضعیفان هم قدیمی شد


 

 

یادگاری برای عزیزم

من ریسمان محبت تو پاره می کنم                      

شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

                                                  محتشم کاشانی

.......

غم از وحشت پوسیدن نیست

غم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

                                                           حمید مصدق

       

 

 

گریه:

مي نويسم مي نويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
گريه اين گريه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم خواهم گفت
مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي
تا تو در همهمه همرا ه سکوتم باشي به حريم خلوت عشق تو تنها برسي
مي نويسم مي نويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تکيه گاه اهل خستگي ها باشي تا مرا باز به ديدار خود من ببري
مي نويسم مينويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
گريه اين گريه اگر بگذارد

Copyright©by:Orchid.blogfa.com
Copyright©by:Orchid.blogfa.com
 
 دلم برات تنگه

                      دلم یک دنیا برات تنگ شده

                    با خود عهد کردم که به تونیندیشم

            نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

           وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می اید

              که می گوید بهترین چیزرسیدن به گناهی است

                          که ازحادثه عشق تواست

              ومی خندم دانه های اشکم برروی نوشته هایم

                                   می چکد

               دفترم خیس میشود وبرای چند لحظه ارام میشوم و

                           دوباره تمام ذهنم را پر میکنی

                                    ودوباره.........




 دوستت دارم

دوستت دارم    www.orchid.blogfa.com

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)

خدایا

خیلی سخته ‌‌‌. خیلی ..........

خدایا

خیلی سخته ‌‌‌. خیلی ..........

 

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

 

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید

 

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

 

 

ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟

  

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

 

زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده 

 

خورشید را باور دارم حتی اگر  نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی)

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

منتظر نظرات قشنگتون هستم  

 

 

دنیا که اینجویری نمیمونه همیشه

                             یه روزمیای میگم نمیخوامو نمیشه                  خیال نکن همیشه دلم برات میمیره

                            یه روزی بر میگردی که دیگه خیلی دیره

یه روزی میای سراغم که خیلی وقته رفتم

                           هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

این روزارو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی

                            اون روزا دور نیست که به یاد من بازم نیفتی

یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره

                           هرچی سرم آوردی دنیا سرت میاره

 یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره

                            هرچی سرم آوردی دنیا سرت میاره

دنیا سرت میاره 

              دنیا سرت میاره

                             دنیا سرت میاره

                                    دنیییییییییا سرررررت میارهههههههههه

 

اهواك
عاشقتم
و اتمنى لو انساك
وآرزو دارم که اگر حتي يک لحظه تو را فراموش کردم
انسى روحي وياك
خودم را نيز با تو فراموش کنم
و ان ضاعت يبقى فداك
و روحم به خاطر تو سرگشته شده است و من فداي تو خواهم شد
لو تنساني
اگر من را فراموش کني

و انساك
فکر مي کني که من تو را فراموش مي کنم
 و تريني بانسى جفاك
 و عذابي که با تو کشيدم از ياد من مي رود
و اشتاق لعذابي معاك
من دلم براي تمام آزارهاي تو تنگ شده است
و القى دموعي فاكراك
و تمام اشکهاي من به تو فکر مي کنند
ارجع تاني
 مي خواهم دوباره پيش تو برگردم

في لقاك الدنيا تجيني معاك
هنگاميکه تو را مي بينم انگار دنيا را من مي بخشند
و رضاها يبقى رضاك
روحم به هر چه که تو بخواهي راضي مي شود
و ساعتها يهون في هواك
و تمام ساعت هاي زندگيم را فداي عشق تو خواهم کرد
طول حرماني
تمام سختي هايي که در راه عشق تو مي کشم

وألاقيك مشغول و شاغلني بيك
و تو را مي بينم که به من فکر مي کني و من به تو فکر مي کنم
و عيني تيجي في عينيك
و چشمان ما با هم تلاقي پيدا مي کنند
و كلامهم يبقى عليك
و آنها درباره تو صحبت مي کنند
و انت تداري
و تو سعي مي کني که عشقت را پنهان کني

و اراعيك
و من ملاحظه تو را مي کنم
 و اصحى من الليل اناديك
 و شبانه از خواب بيدار مي شوم و اسم تو را صدا مي زنم
و ابعت روحي تصحيك
و روحم را پيش تو مي فرستم تا تو را از خواب بيدار کند
قوم ياللي شاغلني بيك
برخيزاي کسيکه تمام فکرم را مشغول کرده اي
جرب ناري
 برخيز و عشقم را تجربه کن
طمني حبيبي ح ترجع أكيد
عزیزم به من بگو که حتما به سوی من برخواهی گشت
و ألا أنت حبيبي ح تفضل بعيد
و یا اینکه عزیزم , از پیش من دورخواهی ماند
تفوت الليالي يزيد أنشغالي
شبهای بدون تو سپری می شود و من بیشتر به یادت می افتم
و أفکر في قربك ياخدني الحنين
به در کنارتو بودن فکرمی کنم ویاد مهربانیت من را ازخود بی خود می کند
واحشني حبيبي يا جرحي و طبيبي
عزیزم دلم برایت تنگ شده است , ای کسیکه من را از عشقت زخمی کردی و دوای من در دستان توست
 بعيش الثواني في بعدك سنين
ثانیه ها درغیاب تو برای من به اندازه سالها طول می کشند
و أستناك حبيبي
و همچنان منتظرتو هستم
بخاف من ظنوني تاخدني ساعات
از افکارم می ترسم وهمراه با گذر زمان به یاد تو می افتم
 و أصبر عيوني مع الذكريات
و با به یاد آوردن خاطرات با تو بودن , مانع از اشک ریختن چشمانم می شوم
و أقول بكره راجع تهون المواجع
و به خود می گویم او حتما فردا برخواهد گشت و تمام غصه ها را فراموش خواهم کرد
 و ترجع حياتي و عمري اللي فات
و زندگی از دست رفته من نیز به همراه او بازمی گردد
واحشني كلامك بقالي زمان
خیلی وقت است که دلم برای حرفهایت تنگ شده است
 يا عمري و زماني واحشني الحنان
ای جان من و ای روزگارمن , دلم مهربانیت را می خواهد
عشانك أسافر ما دام أنت قادر
به خاطر تو از اینجا سفر خواهم کرد زیرا که تو, به راحتی می توانی
 و ناسي الحبايب و كل اللي كان
تمام عشق و عاشقی و چیزهایی که بین ما بود را فراموش کنی
 
 

 عاشقانه های زیبا

گر امروز خواستي و نتوانستي ، که معذوري ... ولي اگر روزي توانستي و نخواستي ، منتظر روزي باش که بخواهي و نتواني .

===========================
اگه قرار بود ليلي و مجنون به هم ميرسيدن كه ديگه نه ليلي ليلي بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسيدن نيست . عشق حسرت رسيدنه
===========================
شيشه پنجره را باران شست... از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست؟! مي پرد مرغ نگاهم تا دور ... واي ،باران، باران... پر مرغان نگاهم را شست... سبزي چشم تو، درياي خيال، پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز... مرغ سبز تمنايم را،
==============================

لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون ميکن
=================================
ميخوام به سردي شبهام بخندم... ميخوام به پوچي فردام بخندم... وقتي ميبينمت با ديگروني... تو اوج گريه هام ميخوام بخندم... ميخوام داد بزنم تنهاي تنهام... ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم
============================
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
==========================
نقاشي تو را مي کشم ولي به جاي رنگ قرمز به قلب فلزي ات ضد زنگ مي زنم ! تا از آسيب اشک هايم در امان باشد!!!
============================
اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعي


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
گفت : اين دنيا
 
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
 دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
 
دوست و دوستدارت:خدا
 
دکتر خدا !
می شود بی نسخه
 خودت را برایم بپیچی ؟
من
هر هشت لحظه یک بار
"تو"، درد دارم . . .
و بیزارم از بیمه های
خود ساخته ی  بنده هایت . . .
دکتر خدا !
می شود بی نسخه
برایم باشی ؟
من همیشه فراری ام از
قانون های با تو بودن
که بنده های مریضت می پیچند  . . .
دکتر خدا !
می شود نور نشوی و
خودت باشی
برای قلب بیمار و تنهایم ؟
قول می دهم
بنده ها
هیچ بویی از بودنت با من
نبرند . . .
تو فقط
خودت را برایم بپیچ
دکتر خدا . . .

عزیزم بدون باهاتم تا اخرش دوستت دارم

بی پای تو میمونم تا اخریین نفس

گر جه ازتو دورم اما همیشه روحم باهات

خدا نگهدار گلم

تقدیم به تو

نوشته شده توسط امیر جهان افروز در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 1:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

با سلام خدمت تمامی کسانی که به این وبلاگ سر میزنند لطفا زود قضاوت نکنید حتما مطالب رو بخونید و بعد از این کار نظر بدهید

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پیوندها
دانلود بازی#رمز تقلب بازی#توضیح بازی
جک و سرگرمی جکهای خنده دار
آدرس ایمیل عاشق تنها خوشحال میشوم
سایت دانشگاه پیام نور
سيستم نمرات دانشگاه پيام نور استان بوشهر
غمنامه های عاشقی
زاد مهربه نام نامی مهر ... (( دل سروده های حسن توکلی رودسری ))
قالب وبلاگ بلگفا

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران



*

*

*

*



Kit



Copyright (C) 2007, http://kavirdelema.blogfa.com. all right reserved.
Design by Yas-Design