تبليغاتX
عاشق تنها

 سد عشق.......

 

  تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست

  
  تمامی راهها را هموار خواهم ساخت 


 به بهانه تو 


 دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم


 به بهانه تو


 تو را ،عشقم را، قلبم را دوست دارم


 و با تو همه ترانه ها را خواهم سرود


 و به امید روزی که لحظه های عاشقانه را


 قاصدک خبر بیاورد


 و تمامی کوچه های بن بست به پایان برسد


 و آسمان پر ستاره خویشتن را به خورشید امیدوار کند


  و  تمامی شعر ها دوباره خوانده شود


 در کنار خودت


 آری هزاران بار می گویم


 دوستت دارم


 حتی بغضم را در آوازی گم می کنم


 گریه هایم را تا بی نهایت در چشمانم اسیر


 و خلوتم را به سراغ اشکهایم می برم


 و گریه می کنم و تو را از خدا می خواهم


 دوستت دارم(z 

نوشته شده توسط امیر جهان افروز در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 3:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

برای عشقم(z)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر جهان افروز در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 1:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |

روی دریا خونه ساختی ساده دل

خیلی دیر یارو شناختی ساده دل

تو غبار ناگوار عاشقی همه هستی تو باختی ساده دل

من اون عاشق دیونه ای اون

که اومدم باز در خونه ی اون

اما اومدم تا نفرینش کنم

نفرینم و به قلب سنگینش کنم

ای ساده دل اما نفرین که کاره قلب تو نیست

تو برو با خط قلبت بنویس

برای دیدن عکسهای عشقولانه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 4:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یکی دو پرنده کافی بود

که آسمانم را نقاشی کنند

با بال‌هایشان

آبی و زلال

بر خاکستری که بر سرم آوار می‌شد

و لکه‌های کوچک ابر را

مثل قایقی بکشند

بکشند و با خود ببرندم

به هر کجا که می‌خواهند

یکی دو پرنده کافی بود

 چه انتظاری کشیدم

تا پرنده‌ها آمدند

آمدند   آمدند

دسته دسته

               هزار هزار

و آن‌قدر آمدند

تا آسمانم سیاه شد

یکی دو پرنده کافی بود

 

نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 4:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق

-عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد

-عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃگالری عکس عاشقانه گالری عکس - گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ
نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 4:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
 نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست

برای دیدن ادامه ی مطلب بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 3:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

زين شگفتي ها

 

دلم خون شد،دلم خون شد:

 

سياووشي در آتش

 

                رفت و

              

                 زان سو

                 

                خوك بيرون شد.خدایا

نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 3:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

باورم نمی شه عاشق شده باشم

انقدر نریمان و دوست دارم که حد نداره

تنها کسم تو زندگی فقط اونه

عاشقشم عاشق

دووووووووووووووووووووووووووووووووووست دارم به خدا

میمیرم برات

برای دیدن اشعار عشقولانه بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر جهان افروز در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 2:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نوشته شده توسط امیر جهان افروز در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 0:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

با سلام خدمت تمامی کسانی که به این وبلاگ سر میزنند لطفا زود قضاوت نکنید حتما مطالب رو بخونید و بعد از این کار نظر بدهید

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پیوندها
دانلود بازی#رمز تقلب بازی#توضیح بازی
جک و سرگرمی جکهای خنده دار
آدرس ایمیل عاشق تنها خوشحال میشوم
سایت دانشگاه پیام نور
سيستم نمرات دانشگاه پيام نور استان بوشهر
غمنامه های عاشقی
زاد مهربه نام نامی مهر ... (( دل سروده های حسن توکلی رودسری ))
قالب وبلاگ بلگفا

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران



*

*

*

*



Kit



Copyright (C) 2007, http://kavirdelema.blogfa.com. all right reserved.
Design by Yas-Design